خیلی
خیلی.... خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم . انگار روزهای سخت ، صفحه تو رو بیشتر باز می کردم . روزهای سخت همچنان وجود دارند اما ، شاید تعبیر من از سختی عوض شده . شاید هم روزهای گذشته وزن و سنگینی خودش رو برام از دست داده . نمی دونم . اما 4 سالگی روزهای خوبیه برای ما . از اون مدل روزها که گاهی با خودم می گم کاش کاش کاش هر سه تاییمون همیشه توی همین لحظه می موندیم . تو همینقدر شیرین زبون ، متفکر با منطق خاص خودت و پر از انرژی و از همه مهمتر همیشه کنار من و بابا ، همیشه دستای گرد گوشتی ات توی دستهای من ، و من هر وقت که دلم می خواد بغلت کنم و گونه هاتو یک میلیون بار ببوسم.اما انگار همه قوانین به دست ما عوض نخواهند شد . من خیلی قوانین رو نقض...
نویسنده :
we
13:19


